استارت

یه پهلو دراز کشیده ام و در حالی که به دستم تکیه داده ام و طبق این چند روزه هی فکر می کنم و هی فکر،به گذشته ای که گذشت و آینده ای که بدجور ذهنم رو مشغول کرده،به طور کاملا ناگهانی دلم تنگ شد برای اینجا و اینجا نوشتن و حس کردم در میان این همه کار انجام نداده حتما باید اینجا بنویسم که چقدر روزهای پراسترسی رو می گذرونم.

تنها حس کردم این نگرانی های دائمی حق ندارند من رو از اینجا دور نگه دارند که بعد این روزها یادم بره و بعد حسرت بخورم که چرا ننوشتم.چند وقت پیش که داشتم دو وبلاگم رو زیر و رو می کردم اونقدر از خود تعجب کرده بودم که هیچ وقت اینطور نبودم...اونقدر در این یک سال و نیم تغییر کرده ام که وقتی نوشته های قبلیم رو می خوندم دیر باورم شد که من همون آدم قبلی ام که سال 88 وبلاگ قبل رو شروع کرد و بعد سرِ چه بهانه های واهی از اون وبلاگ کوچ کرد به اینجا...

بگذریم...

+دیشب بعد از چهار روز تب و بیماری شیفت 24 ساعت بیمارستان بودم.با تن بیمار و خواب کج و کوله ام،حق بدهید صبح با خستگی بساط صبحانه بیمارستان را پهن کنم .اما این خبر همکار که من رو به عنوان خانم کوچولوی بااخلاق در بیمارستان می شناسند خبری مسرت بخش برایم بود که خستگی از تنم بیرون کرد.

هر چند گاهی عصبانی میشم ، اون هم بدجوووور ولی فکر نمی کنم بیراه باشه :) :P

+ربیع الاولمون زیبـــــا...هم شما و هم من :)

/ 1 نظر / 17 بازدید
مدادرنگی

"خانم کوچولوی با اخلااااق" ^_^